قهرمان ميرزا عين السلطنه

37

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

آقا داداش سرش گرم بود . من ديدم يك كبك آمد در دم . . . نشسته . من گفتم آقا داداش كبك . آقا داداش گفت كو گفتم در پهلوى . . . آقا داداش زدند . خيلى خوب زدند . من يك سار زدم . غروب وارد شهر شديم . بازگشت به طهران روز شنبه 3 شعبان - صبح سوار شديم به عزم سفر طهران روانه شديم و در دم رودخانه ميرزا احمد را مرخص كردم . بالاتر رفتيم اميرآخور را با ناظر مرخص كردم . من [ و ] ميرزا حسن منشى با ابو القاسم [ و ] محمد حسن بيك شاطرباشى در دم رودخانهء كوريجان ناهار خورديم . ميرزا حسن رفت . ابو القاسم با محمد حسن بيك را هم مرخص كردم . در راه يك باقرقرا از دور زدم . خيلى خوب زدم . سه طرقه شكار شد . ميرزا زمان آمد . يك كاكلى در سر اسب زدم . آمديم در كوريجان . عصر يك ساعت به غروب رفتيم گردش . اول يك كبوتر ميرزا زمان در روى هوا [ زد ] و من يك گنجشك زدم . دو طرقه برابر هم نشسته بودند . من يكى را زدم . يك دانه ديگر هم آمد در پهلوى او نشسته آن را هم زدم . خيلى خوب زدم . يونس ميرزا يك طرقه زد . رفتيم منزل ، و السلام . يكشنبه 4 شعبان - صبح سوار شديم طرف قوشچه روانه شديم . در راه يك باقرىقرا در سر اسب زدم . بالاتر رفتيم يك كبوتر آمد در روى هوا زدم . خيلى خوب زدم . ميرزا زمان و على اكبر خان را مرخص كردم . سه طرقه در سر اسب زدم . ميرزا زمان چهار كبوتر در هوا زد . محمد تقى بيك كاكلى زد . در راه كوريجان يك بچه طرقه پيدا كردم ، دست نظر دادم . الان در ميان حياط نشسته‌ايم ، و السلام . روز دوشنبه 5 شعبان - صبح سوار شديم به طرف ملك خرابه روانه شديم . ما بين راه دو طرقه زدم . رفتيم ملك خرابه در آنجا يك كاكلى زدم . عصر يك ساعت به غروب مانده رفتيم گردش . دو كبوتر آمدند بگذرند من يك تير خالى كردم يكى را از دور زدم . خيلى خوب زدم . دو طرقهء ديگر شكار شد . امروز شش فرسنگ راه آمديم . امروز من اسب قزل را سوار شد بودم ، و السلام . روز سه‌شنبه 6 شعبان است - يك و نيم به آفتاب مانده سوار شديم . به طرف نوبران روانه شديم . در راه يك طرقه زدم . امروز پنج فرسنگ راه بود . يك طرقهء ديگر در سر اسب كهر زدم . امروز خيلى راه رفتم . يك كاكلى عصر زدم . گردش رفتيم چيزى شكار نشد . امروز خوب روزى بود و السلام . روز چهارشنبه 7 شعبان - يك ساعت به آفتاب مانده سوار اسب قزل شدم به طرف جيرين رفتم . امروز سه فرسنگ راه بود . يك طرقه در سر اسب زدم . يونس ميرزا رفت آورد . من به هرچه تير خالى مىخواهم بكنم يونس ميرزا يك پا را از ركاب خالى مىكند اگر خورد پياده مىشود مىآورد . بارى يك طرقهء ديگر زدم . چيزى ديده نشد . عصر رفتم گردش يك قلم‌قاش زدم . امروز به سلامتى وارد منزل شديم قهرمان .